تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1391 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : ماهور
دلم گرفته...به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم...
چراغهای رابطه تاریکند...کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد...
پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی است...
فروغ فرخزاد



تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : ماهور
چه حس خوبیست تو را داشتن...
چه حس خوبیست کنار تو بودن...
همه چیزم برای توست...
عجب کابوسیست جدایی ام از تو...
هر شب میبینم مردی را که پشت به من در حرکت است...
مهربانم...مبادا رفتنت تعبیر این خواب شوم باشد...



تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : ماهور
قدم زدن تنهایی را دوست دارم...
نسیمی خنک موهایم را نوازش میکند...
و من پریشان تر از همیشه میشوم...
اما هنوز کمبودیست که با تو رفع میشود...
اینجا فقط جای تو خالیست...تا دستانمان را در هم گره بزنیم...
من قدم زدن تنهایی را فقط با تو دوست دارم...
اصلا من تنهایی را با تو دوست دارم...



تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : ماهور
همه خوش خوشانشان است...
اینجا فقط من تنها نشسته ام...
گاهی حسودیم میشود...
گاهی دلم برای خود قدیمی ام تنگ میشود...
دلم برای خنده های خودم لک زده...
گاهی دلتنگی امانم نمیدهد...
گلویم درد میکند...
روزهاست بغضم را  حبس کرده ام...
گلویم از همین بغض است که درد میکند...
اینبار میخواهم آزادش کتم...میدانم نه من،نه بغضم و نه گلویم طاقت این حبس ابد را ندارد...
برو...آزاد شو...چشمانم را دریا کن...



تاریخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 01:18 ب.ظ | نویسنده : ماهور
یاد حرفهایش جانم را به آتش میکشد...
و روحم خون میگرید...
چشمهایم برای دیدارش بی پروا شده اند...
لبهایم نامش را میخوانند...
و بازوانم...آغوش او را میجویند...




تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : ماهور
از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟

پس این چی؟

هنوز هم از گرسنگی مینالید؟


 
پس این چی...؟؟؟؟؟؟؟؟
 


 
 
از خواب توی تخت خواب سفتتون خسته شدین....؟؟؟؟؟
 
پس این چی....؟؟؟؟؟


 
 
 
از پیاده روی های روزانه تون خسته شدین....؟؟؟؟؟؟
 

 
پس این چی....؟؟؟؟؟؟



 
 
هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین.....؟


 
پس این چی....؟؟؟؟؟؟


 
 
 
راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره.....؟

پس این چی....؟؟؟؟؟؟


 
 
آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین.....؟؟؟؟


پس اینا چی.....؟؟؟؟؟؟
 


 
 
هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب ببینه نگران هستین...؟؟؟؟


 
پس دستای کوچیک این چی....؟؟؟؟؟؟


 
 
Louis Vuitton کافی نیست؟ مارک های جدید تر میخواین؟
 

 
پس این چی.....؟؟؟؟؟؟


 
 
 
از بازی های تکراری خسته شدین......؟؟؟؟؟؟;
 

پس این چی....؟؟؟؟؟؟

 
 
و.....کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین؟؟؟!!!!




پس اینا چی.....؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همیشه به یاد داشته باش:
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو هرکاری حاضرن بکنن....
همچنین وقتی از وضع غذات شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه نانی میمیرند....
پس....

از آنچه هستی شادمان باش....

و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....



تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : ماهور
باز هم که گم و گور شده ای...
گویی حوصله ی مرا هم نداری...
من چه کنم ...
که جز تو حوصله ی کَس دیگری را ندارم...
     
 


تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | 09:46 ق.ظ | نویسنده : ماهور
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد...
نمیدانم...نداشتنت سخت تر است یا...
تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد...

S A L I J O O N


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : ماهور
تا آنجا برایت گفتم که آمدم و آمدم و آمدم تا رسیدم به جایی که تو ایستاده بودی...
پشتت به من بود دستم را دراز کردم که برگردی...
یکی گفت رهایش کن...
دیگری گفت میترسم از عشقش به بیابان بزنی...
دستهایشان را از شانه هایم کنار زدم...
گفتم نه...او مال من است...فقط من...
حالا امروز هر کدامشان میگویند...گفته بودم به بیابان میزنی...
عزیز دلم باور نمیکنم که تو مرا پیششان سرشکسته کرده باشی...
دستهای سردم را به دستهای گرمت سپرده بودم...
چرا...؟!چرا تنهایم گذاشتی...؟!

S A L I J O O N


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : ماهور
زلیخا وار بویت را میان عکسهای یادگاری میجویم...
هنوز بوی عطرت را میدهد...
مانده ام بعد چه کنم اگر همین هم نباشد...

S A L I J O O N



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic