تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : ماهور
تا آنجا برایت گفتم که آمدم و آمدم و آمدم تا رسیدم به جایی که تو ایستاده بودی...
پشتت به من بود دستم را دراز کردم که برگردی...
یکی گفت رهایش کن...
دیگری گفت میترسم از عشقش به بیابان بزنی...
دستهایشان را از شانه هایم کنار زدم...
گفتم نه...او مال من است...فقط من...
حالا امروز هر کدامشان میگویند...گفته بودم به بیابان میزنی...
عزیز دلم باور نمیکنم که تو مرا پیششان سرشکسته کرده باشی...
دستهای سردم را به دستهای گرمت سپرده بودم...
چرا...؟!چرا تنهایم گذاشتی...؟!

S A L I J O O N


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : ماهور
زلیخا وار بویت را میان عکسهای یادگاری میجویم...
هنوز بوی عطرت را میدهد...
مانده ام بعد چه کنم اگر همین هم نباشد...

S A L I J O O N



تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : ماهور
آه!کجا بودی؟!
حرفها برایت دارم  از تنهایی...
تا به حال طعمش را چشیده ای؟
تلخ است...تلخ...
وقتی تنها امیدت برای زندگی در خلوت خودت رهایت کرد و رفت...
اینجاست که با فکر تو زنده ام...
با کلمات بازی میکنم...
برایت حرفها دارم...
نتهایی حتی با فکرت هم مقدس است...

S A L I J O O N


تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : ماهور


اونی که زود میرنجه

زود میره، زود هم برمیگرده.                                    

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.......

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.

.…..

 

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.

.….…...

 

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

…...

 

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

  …...

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.

  …...


هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند

ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.

  …...

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.

…...

  

 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، 
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد

  …...

 

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.

  …...

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

  …...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره 
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته .

…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.




تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : ماهور
سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای اززمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پرزدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا راصدا کرد
یک شب آخردعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
وخداتکه ای خاک برداشت
آسمان را درآن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟ 
-- 


تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : ماهور
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو 

سه آرزوی دیگر آرزو کرد 

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی 

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به  ۴۶  یا  ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵  میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و   ۳۴  آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر 

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!


تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : ماهور

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم!!!

مرحوم حسین پناهی



تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : ماهور

گاهی وقتها نوشتنت نمی اید

قدم زدن را هم دوست نداری

چای هم برایت بی مزه شده

از سیگار کشیدن میترسی

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد

حتی اعصابت هم خورد نیست

خسته نیستی

دل زده نیستی

اما تا دلت بخواهد غم داری

شاید الکی

بعضی وقتا حالتان مثل همیشه ی من است

(سید علی ضیا)



تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : ماهور
نشسته ام...
مشغول جمع کردن دل شکسته ام هستم که مبادا پایت را زخمی کند...


تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 06:38 ب.ظ | نویسنده : ماهور
قرارمان این نبود!
قرارمان سوء استفاده از عشق بی اندازه ام نبود...


تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 | 09:19 ق.ظ | نویسنده : ماهور
مانده ام بلا تکلیف...
تکلیفم با خودم معلوم نیست...
هم این اشکهای گرم خسته ام کرده اند...
هم این دویدن ها...
چرا خودم را گول میزنم؟!؟!
من هنوز هم دوستش دارم....


تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 | 10:33 ب.ظ | نویسنده : ماهور
دل است دیگر ...
نمیتوان دلتنگی را از او گرفت ...
مگر میشود خیسی را از آب گرفت ؟
گاهی ...
میریزد و خرد میشود ...
گاهی هم ...
ترک برمیدارد ...
اما باز دل میماند ...
گاهی هم آدم را ناقص اُلخلقه میکند ...
مثل من که دیگر هیچ دل و دماغی ندارم...



تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : ماهور
دیگر از محبتم چیزی برای تو ندارم...
دیگر خودت را نگیر...
من علاقه ام ته کشیده...
دیگر در نبودت اشک نمیریزم...
این یعنی دیگر عشقی نمانده...
من هم مثل خیلی ها میشوم...
سرد...به تو و امثال تو...
این بار اگر شعله ای در قلبم روشن شد...
فوتش میکنم و میگویم خاموش...دیگر حنایت برایم رنگی ندارد...


تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : ماهور
این بار یا بمان و نرو یا برو نیا
تا کی همیشه سست خداحافظی کنیم
من خسته ام از این همه تکرار یک مسیر
اینک بمان درست خداحافظی کنیم
میخواستم جواب سلام از تو بشنوم
حالا که میلِ توست خداحافظی کنیم 


تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : ماهور
گاهی فکر میکنم بعضی ها آنقدرها هم ارزش ندارند که به یادشان بیفتی!دلتنگشان شوی!به یادشان گریه کنی!یاد خاطراتتان با آنها بیفتی!غصه بخوری از این  که چرا دیگر کنار ما نیستند!اصلا" حتی ارزش ندارند تا برایشان بنویسی!گاهی فکر میکنم اصلا" فکر کردن به بعضی ها هم حرام است...حرام!رفتند که رفتند!بروند به کارشان برسند!من آدم وابستگی نیستم!من آدم عاشق شدن نیستم!من آدم گریه کردن به یاد عشق نیستم!من آدم خودم و خدایم هستم!من آدم شکستم!شکست از عشق و زندگی!من آدم محکمی نیستم!من یک آدم معمولی ام!حتی خاص هم نیستم!من فقط آدمم!گاهی عاشق میشوم و گاهی فارق!گاهی دلتنگم و گاهی... ببین عشقم...امیدم...زندگی ام...هرجا هستی...هرجا...یاد من نباش...قول میدهم یادت نکنم!قول میدهم حتی به یادت گریه نکنم!گفتم که من آدم گریه کردن نیستم!من آدم هیچکس نیستم!من آدم خودمم...

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic